درختي كه سكه طلا مي داد!

در زمان هاي قديم مرد هيزم شكني بود كه در اين دنيا   فقط يك تبرو يك كلبه جنگلي و سه پسر داشت كه مادرشان را از دست داده بودند.

هيزم شكن روزها هيزم شكني مي كرد وهيزم هارا مي فروخت

تا براي بچه هايش غذا تهيه كند .

يكروز كه داشت توي جنگل دنبال درخت خشك مي گشت چشمش به ماري افتاد . مرد  مي خواست فرار كند كه مار گفت : (( صبركن .......... خواهش مي كنم كمكم كن !))

مرد با من و من گفت :((چچچكككار دداري ؟ بببگگو .)) مار گفت :(( يك شكارچي بي رحم مي خواهد مرا بكشد و پوست مرا در بازار بفروشد .))

درهمين موقع سروكله ي شكارچي پيدا شد . مرد هيزم شكن به شكارچي گفت :(( با اين حيوان بي چاره چه كار داري ؟ ولش كن بره .))

شكارچي گفت :(( اگرمي خواهي آزادش كنم تبرت را به من بده.))

مرد هيزم شكن كه دلش به حال مار سوخته بود تبر را به شكارچي داد و شكارچي رفت پي كارش . مار براي تشكر از مرد 5 سكه ي طلا به او داد و گفت:(( اين سكه كه از همه درخشان تر و زيباتر است را بكار تا درخت سكه ي طلا برويد. ))

مار اين را گفت و رفت .

مرد با آن چهار سكه ي معمولي يك خانه و يك باغ در دهكده خريد و از كلبه ي جنگلي به  آن جا رفتند .

مرد سكه ي مخصوص كاشتن را در باغشان كاشت .

درخت سكه ي طلا كم كم سبز شد وپس از مدت كوتاهي به يك درخت بزرگ تبديل شد . درخت هر2 سال1 بار 5 سكه ي طلا مي داد.

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه در روزفقر و تنگدستي هم بايد بخشنده باشيم

((خودم نامه))*

 *اثر جديد علي عباسي به نام خودم نامه !!!

بازاين چه  شورش است كه در خلق عالم است   

بازاين چه  شورش است كه در خلق عالم است   

باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز اين چه رستخيز عظيم است كز  زمين

بي نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

اين صبح تيره  باز دميد از كجا كزو

كار جهان وخلق جهان جمله درهم است

گويا طلوع  مي كند از مغرب آفتا ب

كاشوب در تمامي ذرات عالم است

گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست

اين رستخيز عام كه نامش محرم است

دربارگاه قدس كه جاي ملال نيست

سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم  است

جن و ملك بر آدميان نوحه مي كنند

گويا عزاي اشرف اولاد آدم است

خورشيد آسمان  و زمين نور مشرقين

پرورده ي كنار رسول  خدا حسين

شعر از محتشم كاشاني

شهادت درخت

در زمانهاي گذشته، قاضي با درايت و باهوش زندگي مي كرد. اين قاضي حكمهاي عادلانه مي كرد و با دقت تمام حق مظلومان را از ظالمان مي گرفت و به همين جهت به عدالتخواهي مشهور بود. يكي از روزها كه مشغول قضاوت بود، مردي را ديد كه دست مرد ديگري را محكم گرفته است و او را كشان كشان به داخل دادگاه مي آورد.

پس از اينكه او را نزد پادشاه آورد گفت: اي قاضي عادل! اين مرد صد دينار از من قرض گرفت و قول داد تا يك ماه بعد به من پس بدهد ولي حالا كه چهارماه از موعد مقرر گذشته است نه تنها پول مرا پس نمي دهد بلكه انكار مي كند كه چنين پولي از من گرفته است.

قاضي از آن مرد كه پولها را پس نمي داد پرسيد: آيا او راست مي گويد؟

مرد گفت: نه قاضي! او به من تهمت زده است و من از او شاكي هستم.

قاضي از مرد مدعي پولها پرسيد: تو براي اثبات حرفهايت، چه دليل و يا شاهدي داري؟

مرد گفت: متأسفانه شاهدي ندارم.

قاضي گفت: پس چطور انتظار داري كه من، بدون شاهد حرفهايت را بپذيرم؟ حالا تنها يك راه باقي مي ماند و آن هم اين است كه اين مرد را سوگند دهم و اگر باز هم قبول نكرد هيچ چاره اي باقي نمي ماند.

مرد مدعي با زاري و التماس گفت: آقاي قاضي، اين مرد از سوگند دروغ هراسي ندارد و هر دروغي را هم بدون ترس مي گويد، شما را به خدا قسم مي دهد كه چاره اي كنيد و حق مرا از او بگيريد.

قاضي كه ديد مرد، بي تابي مي كند و با مظلوميت التماس مي كند دلش به حال او سوخت و گفت: اي مرد داستان خودت و اين مرد را كامل برايم تعريف كن تا من چاره‌اي پيدا كنم.

مرد گفت: اي قاضي اين مرد، يكي از دوستان قديمي من بود و چند ماه قبل بسيار محتاج شد و چون ورشكسته شده بود و سرمايه اي هم نداشت تا با آن زندگي كند، نيازمند پولي براي تجارت و گذران زندگي داشت، پس پيش من آمد و گفت: دوست من، مرا كمك كن و ماجرايش را برايم تعريف كرد و من هم به او گفتم: همه دارايي من صد دينار است كه پس از مدتهاي طولاني و با زحمت و مشكل آن را پس انداز كرده ام ولي چون تو به آن نياز داري ، من آن را به تو مي دهم ولي بعد از اينكه كارت رونق پيدا كرد، آن را به من بازگردان. او هم به من قول داد كه اينچنين كند.

قاضي گفت: آن موقع كه پولهايت را به او قرض مي دادي كجا بوديد؟

مرد گفت: در زير سايه درختي در يك باغ.

قاضي ادامه داد: تو كه زير درخت پولها را دادي، پس چرا مي گويي شاهد ندارم؟ پس رو به آن مرد ديگر كرد و گفت: تو چه مي گويي اي مردك؟

مرد حقه باز گفت: دروغ است من هيچ پولي در هيچ جا نگرفته ام.

قاضي گفت: تو همين جا بمان و سپس رو به مرد مدعي كرد و گفت: ناراحت نباش، تو به كنار همان درخت برو و دو ركعت نماز بخوان و صد صلوات بفرست و سپس رو به درخت بگو قاضي مي گويد بيا اينجا و گواهي بده.

مرد گفت: ( مي ترسم كه آن درخت به فرمان من نيايد! )‌

  قاضي گفت: اگر شك داري مهر مرا ببر و به درخت نشان بده و  او را با خود بياور. مرد مهر قاضي را گرفت و رفت.

مرد حيله گر همانجا بود و قاضي به حكمهاي ديگري رسيدگي مي كرد. سپس قاضي در بين حكم هاي ديگر رو به مرد كرد و گفت: اي مردك آيا دوستت به آن درخت رسيده است؟ مرد كه تمام حواسش متوجه دعواي آن دو نفر و حكم قاضي بود بدون توجه ، سريع گفت: نه قاضي، هنوز نه!

سپس قاضي بدون هيچ حرف ديگري به كار خود ادامه داد.

و اما آن مرد مهر قاضي را به درخت نشان داده و مي گفت: اي درخت عزيز به حكم مهر بيا و نزد قاضي شهادت بده و مرا كمك كن و همچنان التماس مي كرد. اما از درخت جوابي نمي شنيد، نااميد شد و نزد قاضي بازگشت و به او گفت: متأسفانه درخت حاضر نشد بيايد.

قاضي گفت: نه تو اشتباه مي كني، چون درخت آمد و شهادت داد و بازگشت. سپس رو به مرد حقه باز كرد و گفت: به سرعت پولهاي اين مرد را كه به تو قرض داده بود پس بده وگرنه مجازاتت زندان است.

مرد حيله گر گفت: قاضي تو كه به عدالت مشهوري چه مي گويي؟ من كه اينجا نشسته بودم درختي نديدم كه شهادت بدهد.

قاضي گفت: درست است، درختي نيامد ولي اگر تو واقعاً‌ راست مي گويي و اصلاً نمي داني اين مرد چه مي گويد و پولي هم نگرفته اي چطور آن درخت را مي‌شناسي كه وقتي به تو گفتم: آيا دوستت به آن درخت رسيده است گفتي: خير. اگر واقعاً حق با تو بود بايد مي گفتي من آن درخت و مسيرش را نمي‌شناسم. زود باش و هر چه زودتر پولهاي اين مرد را پس بده.

مرد حيله گر كه ديد رسوا شده است و چاره اي ندارد به گناهانش اقرار كرد و پولها را پس داد.

مرد مدعي با خوشحالي از قاضي تشكر كرد و رفت.

 

نكته اخلاقي:

1-     نبايد به سادگي به هر كسي اعتماد كنيم، چون از ظاهر افراد نمي توان پي به درون آنها برد.

2-     همواره سعي كنيم راستي و درستي را در زندگي مان هدف خويش سازيم.

3-     بايد هميشه با درايت و تفكر و چاره انديشي بر مشكلاتمان فائق آييم.

(قابوسنامه)

همدم طفل صغير

جان زنده از ترانه روح الامين شده                          

صحراي خشك، چشمه عين اليقين شده

دشت غدير كعبه اهل يقين شده                       

       گلخانه ولايت حبل المتين شده

مولي علي امام همه مسلمين شده                    

         عيدي شيعه آيه اكمال دين شده

غير از علي كه خوانده محمد برادرش             

          غير از علي كه فاطمه بوده همسرش

غير از علي كه داده خدا فتح خيبرش                   

      غير از علي كه بوده نبي مدح گسترش

غير از علي كه زير لواح است محشرش                

      غير از علي كه زينب كبراست دخترش

غير از علي كه مادرش او را به كعبه زاد                  

    غير از علي كه قاتل خود را پناه داد

شيري كه سر گرفت ز عمرو دلير كيست؟              

     ميري كه بود مونس فردي فقير كيست؟

پيري كه گشت همدم طفل صغير كيست؟             

   مردي كه ديو نفس به راه شد اسير كيست؟

در بيشه شجاعت و غيرت، شير كيست؟                 

   بر مسلمين به جان پيمبر ، امير كيست؟

انصاف كو؟ مروت مردانگي كجاست؟              

        آيا لباس كعبه بر اندام بت رواست؟

مولاي اولياي خدا كيست جز علي؟                     

   گيرنده لواي خدا كيست جز علي؟

دست گره گشاي خدا كيست جز علي؟              

      مصداق هل اتاي خدا كيست جز علي؟

ممدوح انماي خدا كيست جز علي؟                      

  روي، خدا نماي خدا كيست جز علي؟

مرد نبرد خيبر و ننگ احد كجا؟!                           

 حيدر كجا، فراري جنگ احد كجا؟

ياري كه خفت جاي رسول خدا، علي است        

      ممدوح جبرئيل به ارض و سما علي است

الا علي پس از سخن لا فتي علي است             

    ركن و مقام و مروه و سعي و صفا علي است

قرآن ، نماز ، ذكر و عبادت ، دعا علي است         

   دنيا بدان كه رهبر و مولاي ما علي است

مرد غدير پيرو خط سقيفه نيست                       

   با غصب منبر نبوي، كس خليفه نيست

پيامبر مهربان

  سلام بچه ها، من مي خوام امروز يک داستان قشنگي که از بابام شنيدم براتون تعريف کنم.

 يکي بود يکي نبود. روزي خيلي خوب پنج بچه در کوچه شان بازي مي کردند .بچه ها در بازي خيلي قايم موشک بازي کردند.آنها در اين بازي خسته شدند. و حوصله شان سررفته بود.ناگهان پيامبر ما حضرت محمد (ص) در کوچه شان آمد .که برود به مسجد. بچه ها پيامبر را ديدند.بچه هاکه حوصله شان سر رفته بود به پيامبر گفتند .
 اي پيامبر بيا با ما بازي کن.يپامبر گفتند من کار دارم وبايد به مسجد بروم وبراي مردم نماز بخوانم .

 بچه ها گفتند : نه ما نمي گذاريم و بيا با ما بازي کن .پيامبر وقتي اصرار بچه را ديد .قبول کردند.و با آنهامشغول بازي شد .سلمان يکي از ياران پيامبر وقتي ديد پيامبر دير کرده آمد ديد پيامبر با بچه ها بازي مي کند .

 پيامبر که سلمان را ديد به او گفتند : برو به خانه من و از زهرا دخترم چند گردو بگير و بياور.

 سلمان رفت و از حضرت زهرا گردوها را گرفت و آورد .پيامبر هم به بچه ها گفت :بياييد با هم يک معامله اي بکنيم .شما گردوها را از من بگيريد وبشکنيد وبخوريد و من هم به مسجد مي روم .بچه ها هم قبول کردند .وقتي پيامبر به مسجد آمد بعد از نماز به مردم به شوخي  گفتند :امروز بچه هاي شما من را به چند گردو فروختند.

  بچه ها ببينيد چه پيامبر مهربوني داريم .      پايان   

رنگينه و سبزك

روزي روزگاري ، در بركه اي زيبا قورباغه اي زندگي مي كرد كه بيشتر اوقات بر روي يك برگ نيلوفر آبي مي نشست.


اين قورباغه سبزك نام داشت. سبزك خيلي به گلها علاقمند بود.


روزي از روزها كه در حال نرمش دادن پاهايش در آب بركه بود، حس كرد چيزي در زير آب در حال حركت است.


اوه! بله درست است، اين رنگينه دوست سبزك بود كه يك دفعه از آب بيرون پريد و به آرامي خنديد.


رنگينه براي سبزك تعريف كرد كه در آن طرف بركه، گلهاي بزرگ و زيبايي وجود دارند. سبزك با شنيدن اين حرف خيلي خوشحال شد.

سبزك ديگر نتوانست صبر كند، بنابراين نهارش را داخل يك جعبه قرار داد و براي رسيدن به آن طرف بركه و بوئيدن گلها هر دو رهسپار شدند.


0

آنها شنا كردند و شنا كردند، يك دفعه با طوفان سختي روبرو شدند.


در طول راه پرنده اي بزرگ به آنها حمله كرد و جعبه غذايشان را با خود برد.


سبزك و رنگينه ناراحت بودند و با دلهره به اين فكر مي كردند كه چه وقت به گلها مي رسند، چون آنها هنوز اثري از گلهاي بزرگ و زيبا نديده بودند.


كمي فكر كردند و دقت كردند، فهميدند در حاليكه داشتند با سرعت شنا مي كردند به جاي اول خود بازگشته اند و كمي بيشتر كه دقت كردند،‌چيزهاي بهتري ديدند، گلها خيلي بزرگ بودند و سبزك از ديدن آنها خيلي خوشحال بود.


رنگينه كمي از آب بيرون آمد تا گلها را ببيند ولي احساس ناراحتي مي كرد چون نمي توانست از داخل آب گلها را بو كند، از طرفي  براي ماهيها بيرون ماندن از آب خطرناك است.
 

به هر حال رنگينه احساس خوشبختي مي كرد چون دوست خوبش سبزك را دوست داشت.


نتيجه اينكه:
1- دوستانمان را تنها نگذاريم و سعي كنيم همواره در كنار آنها و كمك آنها باشيم.
2- دقت بيشتر و تفكر بيشتر باعث مي شود كمتر اشتباه كنيم و زودتر به هدف برسيم.

 

لاك پشت و خرگوش

روزي روزگاري در جنگلي زيبا، خرگوش مغروري زندگي مي كرد كه مشهور به سريع دويدن بود.
همين، باعث شده بود كه خرگوش به خودش مغرور شود و دائم لاك پشت را به خاطر كند راه رفتنش مسخره كند.
يك روز لاك پشت كه از حرفها و حركات خرگوش عصباني بود به او گفت: « خرگوش جان! همه مي دانند كه تو سريع هستي ولي چه فكر كرده اي؟ تو با تمام قدرتت باز هم قابل شكست هستي ! »
خرگوش به حالت تمسخر شروع به آه و ناله كرد و گفت: « واي شكست؟ مسابقه با كي؟ مطمئناً با تو نبايد باشد؟ هيچ كس در دنيا وجود ندارد كه بتواند با من مقابله كند، خودت كه مي داني من سريع ترين هستم. »
لاك پشت از لافهاي بيهوده خرگوش عصباني بود، به همين خاطر با او قرار مسابقه اي را گذاشت.
در روز مسابقه هر دو،‌ در خط شروع قرار گذاشتند.
وقتي مسابقه شروع شد، خرگوش خميازه اي كشيد و خواب آلود بود ، لاك پشت هم با زحمت زياد راه را در پيش گرفت.
وقتي كه خرگوش ديد رقيبش چطور به آرامي راهپيمايي مي كند با خود گفت: ( كمي مي خوابم و بعد بلند مي شوم) و به سرعت خوابش برد.
بعد از اينكه از خواب بيدار شد به دنبال لاك پشت راه افتاد و ديد كه او مسير زيادي را طي نكرده است، تصميم گرفت كه صبحانه مفصلي بخورد.
در همان نزديكي ، مزرعه كلم ديد و آنجا رفت تا كمي كلم بخورد، شروع به خوردن كرد و چون زياده روي كرد و آفتاب هم به شدت مي تابيد باز خوابش گرفت، تصميم گرفت چرت كوچكي بزند و با خود گفت: ( قبل از اينكه با سرعت بي نظيرم از خط پايان رد شوم و برنده شوم كمي مي خوابم. )
خرگوش در حاليكه چهره لاك پشت را به هنگام بازنده شدن مجسم مي كرد به خواب عميقي فرو رفت.
خورشيد كم كم غروب مي كرد و لاك پشت با زحمت به سمت خط پايان پيش مي رفت و فقط 100 متر با آن فاصله داشت كه در آن لحظه خرگوش با جستي از خواب پريد.
باز هم به حالت مسخره و توهين لاك پشت را نگاه كرد ولي ديد كه تنها چند متر با خط پايان فاصله دارد، بعد شروع به جست و خيز كرد و آنقدر دويد كه زبانش از دهانش بيرون زد و شروع به نفس نفس زدن كرد.
براي خرگوش مغرور ديگر دير شده بود. لاك پشت به آرامي از خط پايان گذشت و او را شكست داد.
خرگوش هم با خستگي بيهوده، ناراحتي و پشيماني به خط پايان رسيد و كنار لاك پشت به زمين افتاد و لاك پشت در حاليكه به آرامي به چهره او لبخند مي زد مي گفت:
« به آرامي و پيوسته، هر كاري را بهتر مي شود انجام داد. »
نتيجه اينكه:
1- هيچ وقت به هيچ كدام از تواناييهاي خودمان مغرور نباشيم و آن را به رخ ديگران نكشيم چون ممكن است ديگران خصلتهاي خوبي داشته باشند كه ما از آن بي نصيب باشيم.
2- با اراده و زحمت و تلاش مي توان هر غير ممكني را ممكن كرد و به هدف رسيد، مثل لاك پشت كه اينكار را كرد.

 

پروانه هاي خواهر و برادر

 روزي روزگاري دو كرم درختي كه خواهر و برادر هم بودند . در گوشه اي از اين دنياي بزرگ بر بالاي درخت صنوبري زندگي مي كردند . اين دو كرم ، همديگر را خيلي دوست داشتند و مراقب هم بودند .

روز در حال خوردن يك برگ سبز خوشمزه بودند ، كه يكدفعه باد شديدي وزيد هر دو را به زمين انداخت .

آنها از پائين به بالا نگاه مي كردند و از اين پائين ، خانه شان كه بالاي درخت صنوبر بود ، خيلي كوچك به نظر مي رسيد و براي برگشتن به خانه مجبور بودند آن همه را را به بالا بروند .

خواهر به برادر گفت : حق با تو است ، مجبوريم سعي كنيم و با بالا رفتن از درخت به خانه برسيم .

سپس شروع به بالا رفتن از درخت كردند ، همينطور كه بالا مي رفتند با تعجب ديدند كه تنه درخت ، خيلي صاف و خاكستري رنگ است و اصلاً شبيه به قسمت بالاي درختي كه آنها رويش زندگي مي كردند نيست .

كمي كه بالا رفته بودند ، درخت شروع به راه رفتن كرد . خواهر گفت : نگاه كن ! اين كه يك درخت نيست ، اين پاي فيل است كه ما از آن بالا مي رويم ، وقتي برادر به بالا نگاه كرد ، دو چشم بزرگ ديد كه به آنها خيره شده است .

فيل گفت : آهاي كرم هاي كوچولو چرا مرا قلقلك مي دهيد ؟

خواهر و برادر كه خيلي ترسيده بودند ، تمام ماجرا را براي فيل گفتند ، فيل بر خلاف اندام بزرگ و ظاهر ترسناكش بسيار مهربان بود و بعد از شنيدن اين موضوع ، تصميم گرفت آنها را كمك كند ، به همين خاطر خرطومش را پائين آورد و آنها از خرطومش بالا رفتند و سپس آنها را روي نوك درخت گذاشت .

كرم كوچولوها خيلي هيجان زده و خوشحال بودند از اينكه دوباره به خانه بر مي گشتند ، بعد هر دو با صداي بلند گفتند : متشكريم آقا فيله ! تو جان ما را نجات دادي و به خانمان برگرداندي !

فيل به نشانة تشكر خرطومش را براي آنها تكان داد و با خوشحالي رفت .

دو كرم خواهر و برادر به خوبي زندگي مي كردند و وقت آن رسيده بود كه دور خودشان پيله اي تنيده و صبر كنند تا به موقع تبديل به پروانة زيبا بشوند .

آن دو بعد از مدتي از همديگر خداحافظي كردند و قول دادند كه هر كدام زودتر از پيله بيرون بيايد منتظر آن يكي بماند .

وقتي داخل پيله هايشان بودند ، باد شديدي وزيد و آنها را از خانه شان به روي زمين و دور از هم پرتاب كرد . خواهر نزديك رودخانه و برادر روي زمين دورتر از رودخانه فرود آمدند . وقتي از پيله هايشان بيرون آمدند ديگر نتوانستند همديگر را پيدا كنند به اين طرف و آن طرف نگاه كردند ، اما حتي خانه شا را هم نديدند .

حالا هر كدام از آنها به يك پروانة زيبا تبديل شده بودند و هر كدام به فكر پيدا كردند ديگري بودند .

پروانة خواهر نگاهي به خودش انداخت و ديد كه چقدر زيبا شده است و كاملا باورش شد كه ديگر يك پروانه زيباست و ديگر هيچ شباهتي با يك كرم سبز درختي نداشت ، بعد شروع به پرواز كرد و در نزديكي يك برگ فرود آمد و به فكر فرو رفت و با خودش گفت يعني چطور مي توانم برادرم را پيدا كنم ؟! حتما حالا قيافة او هم كلي تغيير كرده است و اگر هم او را ببينم نمي توانم بشناسمش ، چون حتما يك پروانه و يك كرم سبز از نظر قيافه خيلي تفاوت دارند ! چطور به دنبالش بگردم حتي نمي دانم او چه شكلي است !

سپس به آسمان پرواز كرد و شروع به جستجو كرد ، هر بار كه پروانه اي مي ديد . مي پرسيد آيا تو برادر من همان كرم سبز درختي هستي ؟ و از صدها نفر جواب شنيده بود كه : نه ! حالا ديگر همه به دنبال پيدا كردن برادر او بودند .

پروانة برادر هم همينطور به دنبال خواهرش مي گشت و مشكل او راداشت و يكدفعه صدها حشره را ديد كه پرواز مي كنند و از آنها خواست كرم درختي سبز را صدا كنند و آنها اين كار را كردند .

صداي آنها به خواهرش رسيد و او به دنبال صدا پرواز كرد و به ملخ چاقي رسيد و پرسيد كه از كجا مرامي شناسي ؟ و پس از پرس و جو به برادرش رسيد !

و هر چه نزديكتر مي شد خوشحال تر بود . هر دو به هم نزديك شدند و خوشحال و خندان در آسمان آبي رنگ ، با شادي شرويع به چرخيدن كرد و از اينكه باز هم همديگر را پيدا كرده بودند غرق در شادي و خوشحالي بودند .

هر دو دست در دست هم به باغ زيبايي رفتند تا جاي مناسبي براي زندگي پيدا كنند .

نتيجه اينكه:

 هر وقت به مشكلي برخورديم ، هم بايد خودمان تلاش كنيم و هم از كمك و مشاور ديگران استفاده كنيم ، تا با صبر و كوشش به نتيجه برسيم .