در زمانهاي گذشته، قاضي با درايت و باهوش زندگي مي كرد. اين قاضي حكمهاي عادلانه مي كرد و با دقت تمام حق مظلومان را از ظالمان مي گرفت و به همين جهت به عدالتخواهي مشهور بود. يكي از روزها كه مشغول قضاوت بود، مردي را ديد كه دست مرد ديگري را محكم گرفته است و او را كشان كشان به داخل دادگاه مي آورد.
پس از اينكه او را نزد پادشاه آورد گفت: اي قاضي عادل! اين مرد صد دينار از من قرض گرفت و قول داد تا يك ماه بعد به من پس بدهد ولي حالا كه چهارماه از موعد مقرر گذشته است نه تنها پول مرا پس نمي دهد بلكه انكار مي كند كه چنين پولي از من گرفته است.
قاضي از آن مرد كه پولها را پس نمي داد پرسيد: آيا او راست مي گويد؟
مرد گفت: نه قاضي! او به من تهمت زده است و من از او شاكي هستم.
قاضي از مرد مدعي پولها پرسيد: تو براي اثبات حرفهايت، چه دليل و يا شاهدي داري؟
مرد گفت: متأسفانه شاهدي ندارم.
قاضي گفت: پس چطور انتظار داري كه من، بدون شاهد حرفهايت را بپذيرم؟ حالا تنها يك راه باقي مي ماند و آن هم اين است كه اين مرد را سوگند دهم و اگر باز هم قبول نكرد هيچ چاره اي باقي نمي ماند.
مرد مدعي با زاري و التماس گفت: آقاي قاضي، اين مرد از سوگند دروغ هراسي ندارد و هر دروغي را هم بدون ترس مي گويد، شما را به خدا قسم مي دهد كه چاره اي كنيد و حق مرا از او بگيريد.
قاضي كه ديد مرد، بي تابي مي كند و با مظلوميت التماس مي كند دلش به حال او سوخت و گفت: اي مرد داستان خودت و اين مرد را كامل برايم تعريف كن تا من چارهاي پيدا كنم.
مرد گفت: اي قاضي اين مرد، يكي از دوستان قديمي من بود و چند ماه قبل بسيار محتاج شد و چون ورشكسته شده بود و سرمايه اي هم نداشت تا با آن زندگي كند، نيازمند پولي براي تجارت و گذران زندگي داشت، پس پيش من آمد و گفت: دوست من، مرا كمك كن و ماجرايش را برايم تعريف كرد و من هم به او گفتم: همه دارايي من صد دينار است كه پس از مدتهاي طولاني و با زحمت و مشكل آن را پس انداز كرده ام ولي چون تو به آن نياز داري ، من آن را به تو مي دهم ولي بعد از اينكه كارت رونق پيدا كرد، آن را به من بازگردان. او هم به من قول داد كه اينچنين كند.
قاضي گفت: آن موقع كه پولهايت را به او قرض مي دادي كجا بوديد؟
مرد گفت: در زير سايه درختي در يك باغ.
قاضي ادامه داد: تو كه زير درخت پولها را دادي، پس چرا مي گويي شاهد ندارم؟ پس رو به آن مرد ديگر كرد و گفت: تو چه مي گويي اي مردك؟
مرد حقه باز گفت: دروغ است من هيچ پولي در هيچ جا نگرفته ام.
قاضي گفت: تو همين جا بمان و سپس رو به مرد مدعي كرد و گفت: ناراحت نباش، تو به كنار همان درخت برو و دو ركعت نماز بخوان و صد صلوات بفرست و سپس رو به درخت بگو قاضي مي گويد بيا اينجا و گواهي بده.
مرد گفت: ( مي ترسم كه آن درخت به فرمان من نيايد! )
قاضي گفت: اگر شك داري مهر مرا ببر و به درخت نشان بده و او را با خود بياور. مرد مهر قاضي را گرفت و رفت.
مرد حيله گر همانجا بود و قاضي به حكمهاي ديگري رسيدگي مي كرد. سپس قاضي در بين حكم هاي ديگر رو به مرد كرد و گفت: اي مردك آيا دوستت به آن درخت رسيده است؟ مرد كه تمام حواسش متوجه دعواي آن دو نفر و حكم قاضي بود بدون توجه ، سريع گفت: نه قاضي، هنوز نه!
سپس قاضي بدون هيچ حرف ديگري به كار خود ادامه داد.
و اما آن مرد مهر قاضي را به درخت نشان داده و مي گفت: اي درخت عزيز به حكم مهر بيا و نزد قاضي شهادت بده و مرا كمك كن و همچنان التماس مي كرد. اما از درخت جوابي نمي شنيد، نااميد شد و نزد قاضي بازگشت و به او گفت: متأسفانه درخت حاضر نشد بيايد.
قاضي گفت: نه تو اشتباه مي كني، چون درخت آمد و شهادت داد و بازگشت. سپس رو به مرد حقه باز كرد و گفت: به سرعت پولهاي اين مرد را كه به تو قرض داده بود پس بده وگرنه مجازاتت زندان است.
مرد حيله گر گفت: قاضي تو كه به عدالت مشهوري چه مي گويي؟ من كه اينجا نشسته بودم درختي نديدم كه شهادت بدهد.
قاضي گفت: درست است، درختي نيامد ولي اگر تو واقعاً راست مي گويي و اصلاً نمي داني اين مرد چه مي گويد و پولي هم نگرفته اي چطور آن درخت را ميشناسي كه وقتي به تو گفتم: آيا دوستت به آن درخت رسيده است گفتي: خير. اگر واقعاً حق با تو بود بايد مي گفتي من آن درخت و مسيرش را نميشناسم. زود باش و هر چه زودتر پولهاي اين مرد را پس بده.
مرد حيله گر كه ديد رسوا شده است و چاره اي ندارد به گناهانش اقرار كرد و پولها را پس داد.
مرد مدعي با خوشحالي از قاضي تشكر كرد و رفت.
نكته اخلاقي:
1- نبايد به سادگي به هر كسي اعتماد كنيم، چون از ظاهر افراد نمي توان پي به درون آنها برد.
2- همواره سعي كنيم راستي و درستي را در زندگي مان هدف خويش سازيم.
3- بايد هميشه با درايت و تفكر و چاره انديشي بر مشكلاتمان فائق آييم.
(قابوسنامه)