هديه پاپانوئل
شب عيد كريسمس بود، برف شديدي مي باريدو بيرون از خانه، همه جا آرام و ساكت بود و هيچ موجودي، حتي يك موش كوچك هم پرسه نمي زد.
بچه ها با دقت و شوق، جورابهايشان را به لبه شومينه آويزان كردند و اميدوار بودند كه پاپانوئل امشب بيايد و برايشان هديه كريسمس بياورد .
آنها با آواز زيباي مادر به همراه چرخيدن آب نباتها و شكلاتهايي كه بالاي سرشان آويزان بود به خواب شيرين رفتند .
مادر و پدر هم مثل بچه هايشان به رختخواب رفتند تا استراحت كنند .
پدر تازه به خواب رفته بود كه صداي عجيبي شنيد . از جا پريد و به سمت پنجره رفت تا ببيند موضوع چيست ؟
خيلي سريع و مثل برق به سمت پنجره دويد را باز كرد و به بيرون نگاهي انداخت .
ماه در وسط آسمان مي تابيد و زمين كه با پوشش برف ، سفيد و براق شده بود به همراه اشياء پوشيده از برف ، زير نور ماه مي درخشيدند .
ناگهان پدر چيز عجيبي ديد كه باعث شد چشمانش براي مدتي به همان حالت خيره و باز بماند .
هشت گوزن زيبا و ظريف ، سورتمه اي را با ذوق و سرعت به پيش مي بردند ، پير مردي كوچك بر آن سورتمه سوار بود . پدر يك لحظه با خود گفت : بله اين بايد پاپانوئل باشد .
پاپانوئل با سرعتي بيش از سرعت يك عقاب ، سورتمه را به جلو مي راند و اسم تك تك گوزنها را صدا مي كرد و ميگفت : “ حالا ،با شما هستم... !!! ، همگي به طرف بالاي ديوار بپرند ! حالا برويد كنار و سريع فرود بيائيد ! ”
آنها هم مثل باد و با سرعت بر روي زمين فرود آمدند و با سورتمه اي كه پر بود از اسباب بازيهاي زيبا ، بر روي سقف خانه ايستادند.
پدر ، صداي آنها را مي شنيد .
ناگهان از لوله بخاري پائين پريد و پاهايش به زمين رسيد ، بالاخره از شومينه بيرون آمد . پدر برگشت و به سمت شومينه نگاه كرد و يكدفعه پاپانوئل را ديد كه با كيسه اي بزرگ نزديك شومينه ايستاده است .
لباسهايي از جنس پوست خزدار به تن كرده بود و از سرتا دودي و خاكي شده بوده بقچه اي پر از اسباب بازي بر پشتش گذاشته بود ، آنرا زمين گذاشت و باز كرد !
نگاهش بسيار زيبا بوده ! صورتش خندان و دوست داشتني بود ! گونه هايش مثل گل رز و بيني اش مثل گيلاس و دهان كوچكش مثل يك غنچه بود .
ريشهاي سفيدش مثل برف بود و پيپ قشنگي هم بر گوشه لبش بود كه دود آن به شكل حلقه حلقه بيرون مي آمدند .
صورت پاپانوئل پهن و زيبا و شكمش گرد بود . وقتي كه مي خنديد و با خودش شعر مي خواند شكمش مثل يك كاسه پر از ژله تكان مي خورد و خلاصه پاپانوئل پير مردي چاق و چله ، خوشحال و سرزنده بود .
پدر از وقتي چشمش به او افتاده بود شروع به خنديدن كرد و پاپانوئل همينطور كه سرش را چرخاند ، به پدر چشمك زد و پدر خيلي زود فهميد كه پاپانوئل نه تنها غافلگير كننده و ترسناك نيست ، خيلي هم دوست داشتني است .
پاپانوئل يك كلمه هم حرف نزد و فقط كارش را انجام ميداد . تمام جورابها را يكي يكي پر كرد و با يك حركت سريع به كنار شومينه برگشت ، با دست ، بيني اش را نگه داشت ، داخل شومينه رفت و به بالا پريد .
همينطور كه آمده بود ، از همان راه از لوله بخاري خارج شد و بر روي سورتمه اش پريد و سوار بر سورتمه اش به همراه گوزن ها از آنجا دور شد .
پاپانوئل همينطور كه كم كم از آنجا دور مي شد با شادي فرياد مي كشيد و مي گفت :
كريسمس همگي مبارك، پب همگي بخير