خودسوزی مسیحیان پنطیکاستی
جان زنده از ترانه روح الامين شده
صحراي خشك، چشمه عين اليقين شده
دشت غدير كعبه اهل يقين شده
گلخانه ولايت حبل المتين شده
مولي علي امام همه مسلمين شده
عيدي شيعه آيه اكمال دين شده
غير از علي كه خوانده محمد برادرش
غير از علي كه فاطمه بوده همسرش
غير از علي كه داده خدا فتح خيبرش
غير از علي كه بوده نبي مدح گسترش
غير از علي كه زير لواح است محشرش
غير از علي كه زينب كبراست دخترش
غير از علي كه مادرش او را به كعبه زاد
غير از علي كه قاتل خود را پناه داد
شيري كه سر گرفت ز عمرو دلير كيست؟
ميري كه بود مونس فردي فقير كيست؟
پيري كه گشت همدم طفل صغير كيست؟
مردي كه ديو نفس به راه شد اسير كيست؟
در بيشه شجاعت و غيرت، شير كيست؟
بر مسلمين به جان پيمبر ، امير كيست؟
انصاف كو؟ مروت مردانگي كجاست؟
آيا لباس كعبه بر اندام بت رواست؟
مولاي اولياي خدا كيست جز علي؟
گيرنده لواي خدا كيست جز علي؟
دست گره گشاي خدا كيست جز علي؟
مصداق هل اتاي خدا كيست جز علي؟
ممدوح انماي خدا كيست جز علي؟
روي، خدا نماي خدا كيست جز علي؟
مرد نبرد خيبر و ننگ احد كجا؟!
حيدر كجا، فراري جنگ احد كجا؟
ياري كه خفت جاي رسول خدا، علي است
ممدوح جبرئيل به ارض و سما علي است
الا علي پس از سخن لا فتي علي است
ركن و مقام و مروه و سعي و صفا علي است
قرآن ، نماز ، ذكر و عبادت ، دعا علي است
دنيا بدان كه رهبر و مولاي ما علي است
مرد غدير پيرو خط سقيفه نيست
با غصب منبر نبوي، كس خليفه نيست
سلام بچه ها، من مي خوام امروز يک داستان قشنگي که از بابام شنيدم براتون تعريف کنم.
يکي بود يکي نبود. روزي خيلي خوب پنج بچه در کوچه شان بازي مي کردند .بچه ها در بازي خيلي قايم موشک بازي کردند.آنها در اين بازي خسته شدند. و حوصله شان سررفته بود.ناگهان پيامبر ما حضرت محمد (ص) در کوچه شان آمد .که برود به مسجد. بچه ها پيامبر را ديدند.بچه هاکه حوصله شان سر رفته بود به پيامبر گفتند .
اي پيامبر بيا با ما بازي کن.يپامبر گفتند من کار دارم وبايد به مسجد بروم وبراي مردم نماز بخوانم .
بچه ها گفتند : نه ما نمي گذاريم و بيا با ما بازي کن .پيامبر وقتي اصرار بچه را ديد .قبول کردند.و با آنهامشغول بازي شد .سلمان يکي از ياران پيامبر وقتي ديد پيامبر دير کرده آمد ديد پيامبر با بچه ها بازي مي کند .
پيامبر که سلمان را ديد به او گفتند : برو به خانه من و از زهرا دخترم چند گردو بگير و بياور.
سلمان رفت و از حضرت زهرا گردوها را گرفت و آورد .پيامبر هم به بچه ها گفت :بياييد با هم يک معامله اي بکنيم .شما گردوها را از من بگيريد وبشکنيد وبخوريد و من هم به مسجد مي روم .بچه ها هم قبول کردند .وقتي پيامبر به مسجد آمد بعد از نماز به مردم به شوخي گفتند :امروز بچه هاي شما من را به چند گردو فروختند.
بچه ها ببينيد چه پيامبر مهربوني داريم . پايان