نظر یادت نره

بلبل خوش آهنگ

يكي بود و يكي نبود، در زمانهاي قديم امپراطور چين يك مرد چيني بود و چندين رعايا داشت كه همگي اهل چين بودند.

قصر امپراطور ، يكي از زيباترين بناهاي دنيا بود.

از بهترين و گرانقيمت ترين كاشيهاي دنيا ساخته شده بود، در باغ قصر، گلهاي رنگارنگ كاشته شده بود و روي شاخه گلها، زنگهاي نقره اي آويزان بود كه دائم به صورت دنگ دنگ صدا مي دادند.

درختان بلند و زيبا در امتداد درياچه عميق اين باغ وجود داشتند و اين درياچه آبي رنگ آنقدر عميق بود كه كشتي ها مي توانستند روي آن رفت و آمد كنند.

در ميان شاخه هاي درختاني كه در آنجا بودند بلبلي زندگي مي كرد كه با صدايي زيبا روي شاخه ها چهچهه مي زد و آنقدر صداي جذابي داشت كه ماهيگير هنگام شب وقتي كارهايش تمام مي شد همانجا مي ماند و به آواز بلبل گوش مي داد و هر وقت آواز او را مي شنيد مي گفت: خداي من ! چه آواز زيبايي !

‌او مجبور بود براي انجام كارهايش آنجا را ترك كند ولي شب دوباره گوش مي داد و از صداي قشنگ بلبل لذت مي برد.

مسافران از سراسر دنيا به شهر امپراطور مي آمدند و همه چيز را تحسين مي كردند.

مخصوصاً قصر و باعهاي آن را.

ولي هنگامي كه صداي آواز اين بلبل را مي شنيدند مي گفتند: اين بهترين موجودي است كه در اين قصر وجود دارد و زماني كه به وطن خود باز مي گشتند آن را براي ديگران هم توصيف مي كردند، به اين ترتيب چندين كتاب درباره شهر، قصه و باغ مي نوشتند و هيچ يك ، آواز بلبل را فراموش نمي كردند.

هميشه آواز قشنگ بلبل، پر جلوه تر از بقيه بود.

يكي از كساني كه درباره شهر امپراطور كتاب نوشته بود، شاعري بود كه مطالبش را به صورت شعر در وصف بلبل روي درخت در كنار درياچه نوشته بود.

اين كتاب به سراسر دنيا فرستاده شد و يكي از آنها هم به دست امپراطور چين رسيد.

امپراطور در حالي كه روي صندلي طلايي اش نشسته بود، كتاب را مي خواند و سرش را تكان مي داد و از چنين وصف زيبايي از شهر و قصر خود، لذت مي برد بعد به جايي رسيد كه نوشته شده بود: بهترين موجود اين قصر يك بلبل خوش صداست.

امپراطور با خود گفت: چي؟ بلبل؟ چرا من چيزي از آن نمي دانم؟ آيا چنين پرنده زيبايي در باغ من هست و من از آن بي خبرم؟ اين اصلاً خوب نيست كه بايد وصف قصرم را از توي كتاب بخوانم!

سپس يكي نجيب زادگان خود را صدا كرد، امپراطور به ندرت با اين نجيب زاده صحبت مي كرد، به همين دليل آنقدر ترسيده بود كه لكنت زبان گرفته بود.

امپراطور به او گفت: مي گويند پرنده جالبي كه اسمش بلبل است، اينجا زندگي مي كند.

گفته مي شود، بهترين چيز در ميان تمام موجودات قلمرو من است، اما چرا هيچ وقت در مورد آن چيزي به من نگفته اي؟

امپراطور گفت: مي خواهم امروز عصر آن را به اينجا بياوري تا برايم آواز بخواند.

همه مردم دنيا از آنچه كه من دارم خبر دارند ولي من هيچ وقت هيچ چيز در مورد آن نشنيده ام، قول مي دهم دنبالش بگردم و حتماً آن را پيدا كنم، ولي آخر چطور مي توانم آن را پيدا كنم.

نجيب زاده ، طبقه بالا و پايين و داخل تمام اتاقها و راهروها را جستجو كرد ولي هيچ‌كس در مورد اين پرنده چيزي نشنيده بود.

نجيب زاده نزد امپراطور رفت و گفت: شايد پرنده اي كه نويسنده كتاب از آن نام برده است افسانه اي باشد. نبايد عاليجناب هر چيزي را كه نوشته مي شود باور كند.

كتابها اغلب تخيلي هستند، حتي اگر به بهترين سبك ادبيات هم نوشته شده باشند.

امپراطور گفت: كتابي را كه من خواندم، امپراطور ژاپن فرستاده است و نمي تواند غيرواقعي باشد. پس حتماً اين پرنده را تا شب بايد پيدا كني و برايم بياوري وگرنه تمام اينجا را از بين مي برم.

نجيب زاده چيزي نگفت و دوباره به جستجو پرداخت.

تمام طبقات بيرون اتاقها و راهروها را گشت. از همه پرنده ها پرس و جو كرد.

بالاخره دختركي كه خدمتكار آشپزخانه بود گفت: خداي من بلبل! آن را خوب مي شناسم.

درست است صداي زيبايي دارد، هر وقت براي مادر بيمارم غذا مي برم صداي او را مي شنوم.

مادرم كنار ساحل زندگي مي كند، وقتي كه از پيش او بر مي گردم، آواز بلبل اشكم را در مي آورد. مثل اين است كه مادرم مرا مي بوسد.

نجيب زاده به او گفت: اگر همراهم بيايي و بلبل را نشانم دهي قول مي دهم كار راحت تري در آشپزخانه برايت فراهم كنم.

بعد هر دو به طرف جنگل رفتند، جايي كه بلبل معمولاً آواز مي خواند، نيمي از جنگل را پشت سر گذاشته بودند. همچنان كه پيش مي رفتند، در آن سكوت، صداي گاوي شنيده مي شد.

جوان درباري گفت: آن را پيدا كرديم، اين موجود كوچك چه صداي عجيبي دارد مطمئناً قبلاً صداي آن را شنيده بودم.

دخترك گفت: نه اين صداي گاو است.

ناگهان قورباغه اي قورقور كرده، خدمتكار گفت: چقدر زيباست اين همان است.

دخترك جواب داد: نه، اين صداي قورباغه است. ولي فكر مي كنم صداي بعدي، صداي بلبل باشد.

بعد از چند لحظه ديگر، دخترك گفت: اينجاست گوش كن، آنجا نشسته و به يك پرنده خاكستري كه روي شاخه ها نشسته بود اشاره كرد.

نجيب زاده گفت: آيا ممكن است؟ هيچ فكر نمي كردم او اينچنين باشد، چقدر معمولي به نظر مي رسد.

دختر به آرامي به بلبل گفت: مهربان من! امپراطور دستور داده كه امشب تو برايش آواز بخواني. بلبل با خوشحالي زياد چهچه اي زد.

نجيب زاده گفت: صداي او مثل صداي شفاف زنگهاست. خيلي جالب است، قبلاً اين صدا را نشنيده بودم. مطمئنم اين بزرگترين موفقيت من در قصر است.

بلبل گفت: من دوست دارم روي شاخه درختان باشم ولي به خاطر اينكه امپراطور خواسته است، به همراه شما مي آيم.

قصر چراغاني شده بود و تمام ديوارها و كف راهروها زير نور لامپا مي درخشيد.

راهروها با زيباترين گلهايي كه دنگ دنگ صدا مي كردند آراسته شده بود، بلبل روي ميله طلايي رنگي وسط تالار پذيرايي كنار امپراطور نشست و تمام افراد قصر هم با سكوت كامل دور آنها جمع شده بودند.

پرنده شروع كرد به خواندن و چهچه زدن و صدايش بسيار لذت بخش بود، در اين هنگام اشك از چشمان امپراطور سرازير شد و به بلبل گفت: اين شال طلايي را به تو هديه مي دهم.

بلبل تشكر كرد ولي نپذيرفت و گفت: پاداشي كه من دريافت كرده ام اين بوده كه در قصر شما هنرنمايي كنم.

زنهايي كه در جلسه حضور داشتند به بلبل حسادت مي كردند و هر وقت كسي مي خواست از دلربايي او سخن به ميان آورد آنها با صداي خنده، صحبت او را قطع مي كردند.

حالا ديگر او مجبور بود در قفس مخصوصي داخل قصر بماند و روزي دو بار و يك بار در شب پرواز كند.

همه مردم شهر در مورد اين پرنده شگفت انگيز صحبت مي كردند و هر جا دو نفر همديگر را مي ديدند يكي از آنها از همان شب ميهماني حرف مي زد.

يك روز بسته اي به دست امپراطور رسيد كه رويش نوشته بودند (بلبل)

امپراطور گفت: حتماً كتاب جديدي در مورد جشن آن شب نوشته شده است.

اما آن بسته، كتاب نبود. يك كار هنري بود ، يك بلبل مصنوعي. دقيقاً مثل همان بلبل زنده، ولي اين بار با ياقوتهاي سرخ و كبود و الماس تزئين شده بود.

وقتي پرنده كودك مي شد شروع به خواندن مي كرد و دم خود را كه از جنس طلا و نقره بود تكان مي داد.

روي دو بال آن نوشته بودند: بلبلي كه امپراطور ژاپن مي فرستد در مقابل آن بلبلي كه شما در قصر خود داريد خيلي ضعيف و ناچيز است.

زيبا بودن بلبل مصنوعي را تصديق كردند و فردي را كه اين هديه ها را آورده بود لقب رئيس حمل كننده عندليب امپراطوري دادند.

بعد هم اين دو شروع كردند به همخواني. ولي هرگز نتوانستند هماهنگ باشند. چون بلبل واقعي به شيوه خودش مي خواند ولي بلبل مصنوعي فقط آهنگ والس مي خواند.

قرار گذاشتند كه پرنده مصنوعي به تنهايي بخواند. وقتي كه آن را روشن كردند و همگي گفتند صداي اين پرنده مصنوعي از بلبل واقعي بهتر است.

بعد از مدتي امپراطور مطلع شد كه پرنده واقعي به جنگل بازگشته است، وقتي دليل آن را پرسيد همه گفتند: اين پرنده مصنوعي خيلي بهتر است و هيچ وقت خسته نمي شود وحتي بدون نگين هم، بهتر از آن پرنده طبيعي است.

هفته بعد مراسم با حضور پرنده مصنوعي اجرا شد و همه او را تحسين كردند ولي ماهيگير كه قبلاً صداي پرنده واقعي را شنيده بود گفت: مي خواهم بدانم چرا بلبل واقعي را از قصر امپراطور بيرون كرده اند؟

از آن به بعد بلبل مصنوعي روي بالشتك ابريشمي قرار مي گرفت و جايگاه خاصي پيدا كرده بود.

يك سال به همين صورت گذشت، امپراطور و رعايا و مردم چين، صداي بلبل مصنوعي را مي شنيدند و‌آن را خيلي دوست داشتند فقط به خاطر اينكه خودشان هم مي توانستند آن را زمزمه كنند ، حتي بچه ها هم آن را در خيابانها زمزمه مي كردند.

يك روز غروب ، پرنده درحال خواندن بود و امپراطور بر تخت خود تكيه داده بود و به صداي او گوش مي داد، ناگهان پرنده در اثر باد شديد از روي بالشتك فرو افتاد و تمام دستگاههاي داخل بدنش از هم پاشيد.

امپراطور پزشكي را خواست و به او گفت: هر چه زودتر بلبل را مداوا كن، ولي از دست پزشك كاري بر نمي آمد.

رعايا رفتند و يك ساعت ساز آوردند. بعد از اينكه ساعت ساز پرنده را تعمير كرد گفت: ضربه شديد است و پرنده نمي تواند در سال بيش از يكبار بخواند.

در اين هنگام آهنگ ساز آمد و با لغات پيچيده و سخت حرف مي زد و گفت: اين پرنده درست مي شود و حتماً بهتر از گذشته خواهد خواند.

پنج سال گذشت و امپراطور بيمار شد. مردم به او علاقه داشتند ولي مجبور بودند حالا كه او در حال مرگ است امپراطوري جديد انتخاب كنند و از نجيب زاده اي كه پرنده واقعي را از جنگل براي امپراطور آورده بود، پرسيدند: امپراطور كي مي ميرد؟

او سرش را تكان داد و گفت: من نمي دانم.

ناگهان امپراطور رنگش زرد شد و بدنش هم سرد شد و همه رعايا فكر كردند مرده است.

غلامان درباره موضوع پيش آمده صحبت مي كردند و خدمتكاران هم مي رفتند تا براي مجلس قهوه آماده كنند.

در حاليكه امپراطور هنوز زنده بود.

امپراطور بيچاره روي سينه اش احساس سنگيني مي كرد، تاج طلايي اش را بر سر داشت و در يك دست شمشير طلايي و در دست ديگرش نشان امپراطوري را داشت، در همان لحظه چهره هايي را مي ديد كه بعضي زشت و بعضي زيبا بودند و اينها كارهاي خوب و بد امپراطور بودند كه در آن لحظه ظاهر مي شدند.

امپراطور به آنها مي گفت: هرگز چيزهايي را كه مي گوييد به ياد نمي آورم. ولي آنها ادامه مي دادند و مي گفتند: بايد به خاطر بياوري و خيلي چيزهاي ديگر كه از فشار آنها عرق از صورت امپراطور مي ريخت.

امپراطور گفت: هرگز به خاطر نمي آورم.

مرگ كه به سراغ امپراطور آمده بود در آنجا نشست و سرش را تكان داد و گفت: موزيك! موزيك!‌ را به ياد مي آوري؟

امپراطور فرياد زد: پرنده كوچك طلايي و مهربانم برايم بخوان!

ولي كسي آنجا نبود كه پرنده را كوك كند.

مرگ با چشمان بيرون زده در آن سكوت وحشتناك به امپراطور نگاه مي كرد.

ناگهان پنجره اطاق باز شد و صداي پريدن پرنده مهربان به گوش رسيد. اين همان پرنده واقعي بود و شروع به خواندن كرد.

مرگ به امپراطور گفت: اگر شمشير طلايي، نشان امپراطوري و تاجت را به من بدهي، ‌مي گذارم صداي بلبل را بشنوي.

پادشاه گفت: من همه اينها را براي لحظه اي شنيدن صداي بلبل كوچك به تو مي دهم.

بلبل همچنان چهچهه مي زد و صدايش هر كس را به ياد قبرستان آرام مي انداخت، اين صدا مرگ را به ياد گذشته مي انداخت، به ياد باغ.

هواي مه آلوده و به دنبال آن، مرگ از پنجره بيرون رفت.

امپراطور به بلبل گفت: عزيزم متشكرم! من تو را از قصر بيرون كرده بودم و حالا تو با آن آواز زيبايت چهره هاي پليد را از وجود من بيرون كردي و حتي مرگ را از قلبم بيرون فرستادي من چطور مي توانم تلافي كنم؟

پرنده گفت: اشكهايي كه به هنگام خواندن دوباره من از چشمانت جاري شد و مثل جواهري مي درخشيد، همان جايزه و پاداش من است. حالا بهتر است استراحت كنيد و من هم برايتان خواهم خواند.

بعد پرنده شروع كرد به خواندن و امپراطور به خواب شيريني فرو رفت.

خورشيد از پشت پنجره مي درخشيد و بعد از مدتي امپراطور ، سالم و خوشحال از خواب بيدار شد.

هنوز هيچ يك از رعاياي او پيش او برنگشته بودند، چون فكر مي كردند امپراطور مرده است، ولي پرنده همچنان آواز مي خواند.

امپراطور به پرنده گفت: از حالا به بعد بايد پيش من بماني و هر وقت دلت خواست برايم بخواني . من هم اين پرنده مصنوعي را خرد مي كنم.

پرنده واقعي گفت: نه اين كار را نكن! چون آن پرنده مي تواند زياد كار كند.

آن را مثل هميشه نگهدار. من نمي توانم در قصر شما آشيانه بسازم اجازه بدهيد كه هر جا دوست دارم بروم و غروبها روي شاخه ها بنشينم و برايت آواز بخوانم.

من فقط مي خوانم تا تو را خوشحال كنم و تو را هم به تفكر ترغيب مي كنم.

من براي تو از آدمهاي شاد و غمگين مي خوانم، درباره خوبيها و بديها كه از تو دور شده اند خواهم خواند و ادامه داد كه: من قلب شما را بيشتر از تاج امپراطوري تان دوست دارم.

دوباره بر مي گردم و برايتان مي خوانم اما بايد قولي به من بدهيد.

امپراطور گفت: هر چه مي خواهي بگو!

پرنده گفت: از شما مي خواهم به كسي نگوييد كه پرنده كوچكي داريد و او همه چيز را برايتان مي گويد، اينطوري بهتر است.

بعد پرنده پرواز كرد و رفت و رعايا هم برگشتند، فكر مي كردند امپراطور مرده است ولي ديدند امپراطور ايستاده و به آنها صبح بخير مي گويد.

نتيجه اينكه:

قدر موجودات و نعمتهاي با ارزشي را كه خداوند آفريده است را بدانيم و ناشكري نكنيم و بدانيم هر موجود طبيعي بهتر از شيء مصنوعي است.

بدانيم كه هر كاري كه ما انجام مي دهيم سرانجامي دارد و خوبي و بدي هر دو نتيجه اي مطابق با خودشان خواهند داد.

 

شوخي با شعر

بني آدم

بني آدم اعضاي يك ديگرند

سرلقمه ناني به هم مي پرند

مور

ميازار موري كه دانه كش است

كه جدش در آمريكا چاقو كش است

مزن بر سر ناتوان دست زور

بزن با ملاقه به پشتش ز دور(سرش میشکند احمق بی شعور)

غم

گفتم غم تو دارم                   گفتا چشت در آيد

گفتم كه ماه من شو                   گفتا دلم نخواهد

گفتم خوشا هوايي                    كز باد صبح خيزد

گفتا هواي گرميست                 اه اه عرق در آمد

گفتم دل رحيمت               كي عزم صلح دارد؟

گفتا برو به سويي                       تا گل ني درآيد

 

 

جك

غضنفر ميخواسته زيردريايي آمريکاييا تو خليج فارس رو غرق کنه، در ميزنه فرار ميکنه!

غضنفر زمين ميخوره، براي اينکه تابلو نشه تا خونه سينه خيز ميره!

غضنفر از ساختمون ده طبقه ميفته پايين، همه جمع ميشن دورش، ازش ميپرسن: آقا چي شده؟ ميگه: والله  منم تازه رسيدم!

به غضنفر مي گن چرا قرصات رو سر وقت نمي خوري ؟

ميگه : مي خوام ميکروبا رو غافل گير کنم.

ميخه ميفته تو آب زنگ مي زنه در ميره!

به نقل از:جك و لطيفه

 

راست گويند يا دروغ گو ؟

سقراط مي گه يونانيها دروغ گو اند . خود سقراط يونانيه پس سقراط دروغ مي گه که يونانيا دروغ گو اند . بنابراين يونانيها راست گو اند پس سقراط راست مي گه که يونانيا دروغ مي گن حالا شما بگين يونانيا راست گويند يا دروغ گو؟

به نقل از:جك و لطيفه