خاک خورد
آفتاب خورد
شمعدانی کلاس ما که ماه ها
پشت شیشه ی کلاس
روبروی تخته ایستاد
پس چرا هیچوقت
درس پس نداد؟
پس چرا
مشق آب و آفتاب را نخواند؟
پس چرا دوباره بی نتیجه ماند؟
مادرم که شعر تازه مرا شنید
زیر آن نوشت:
شمعدانی کلاستان خودش نخواست.
بکتاش
خاک خورد
آفتاب خورد
شمعدانی کلاس ما که ماه ها
پشت شیشه ی کلاس
روبروی تخته ایستاد
پس چرا هیچوقت
درس پس نداد؟
پس چرا
مشق آب و آفتاب را نخواند؟
پس چرا دوباره بی نتیجه ماند؟
مادرم که شعر تازه مرا شنید
زیر آن نوشت:
شمعدانی کلاستان خودش نخواست.
بکتاش
يه اسبه زنگ ميزنه سيرک ميگه با مدير سيرک کار دارم . گوشي رو ميدن به مدير
سيرک اسبه بهش ميگه آقا من کار ميخوام مديره ميگه کار نيست اسبه همينطور اصرار
ميکنه مدير هم انکار تا آخرش مديره ميگه کشتيمون حالا چه کار بلدي؟
اسبه ميگه احمق دارم باهات حرف ميزنم!
به غضنفر ميگن عجب مملکت خر تو خري داريم ميگه آره بابا من 3 بار رفتم سربازي هيچکي نفهميد!
غضنفر آهنگ خالي گوش مي کرده ميزنه زير گريه ميگن چرا گريه مي کني؟ با بغض ميگه آخه خوانندش لاله!
ميخه ميفته تو آب زنگ مي زنه در ميره!
نقل ازجک و لطیفه