روباه و صابون و كلاغ

روزي از روز هاي روزگار، روباه تر و تميزي از صحرا مي گذشت. يك مرتبه  چيز آشنايي  ديد. كلاغ سياهي بر شاخة درختي نشسته بود و قالب صابوني لاي منقار داشت. بشكني زد و با خود گفت: « چاچاچا! اين همان كلاغ ساده است كه يك بار چاچاچاش كردم و قالب پنيرش را چاچاچا! دستم درد نكند. كارم آن قدر خوب بود كه توي تمام كتاب هاي درسي هم قصة ما را نوشته اند. ببينم  مي توانم  يك قصة ديگر براي كتاب ها چاچاچا كنم يا نه!»

پيش پيش رفت و صدايش را صاف كرد و گفت:«چاچاچا ! سلام بردوست قديمي! كلاغ خوش آواز! حالت چه طوره رفيق!»

كلاغ چپ چپ نگاهش كرد و محلش نگذاشت. روباه گفت:«ديگر برايم  آواز چاچاچا  نمي كني؟»

كلاغ توي دلش گفت:«كور خواندي! خيال مي كني من الاغم كه گولت را بخورم!؟ نخير بنده كلاغم ، يك كلاغ عاقل. كلاغ ها يك بار بيشتر فريب نمي خورند.»

روباه سرش را بالاتر گرفت و گفت:«لاي منقارت چي داري كلاغ جان؟»

كلاغ چيزي نگفت و قالب صابون را سفت نگه داشت و پشتش را به روباه كرد.

روباه گفت : «چاچاچا! با من قهري؟»

كلاغ آه كشيد و به دور دست ها نگاه كرد.  به رودخانه كه  مثل يك  مار پيچ و تاب خورده بود.

روباه گفت:« اصلاً ناراحت نباش ! چون آن پنيري كه دفعه ي قبل به من دادي اصلاً خوب نبود.»

كلاغ از اين حرف عصباني شد. ولي خود را نگه داشت و چيزي نگفت. فقط فكر كرد:«چه پر روست! انگاري من گفتم بيا از اين پنير كوفت كن!»

روباه دور درخت چرخيد و با صدايي  مهربانانه  گفت:« حالا بيا با هم چاچاچا بشويم و آشتي كنيم . دراين دنياي بي وفا!!! هيچ  چيز  بهتر از دوستي نيست.»

كلاغ باز پشتش را به او كرد وبه تپه اي سنگي خيره شد كه مثل لاك پشتي زير آفتاب لميده بود.تصميم گرفت پرواز كند و برود، اما احساس كرد سنگين شده و نمي تواند بپرد. چند دقيقه اي مي شد كه دستشويي داشت و مي خواست كارش را انجام بدهد، ولي  روباه مزاحم بود. فشار روده هايش هر لحظه بيشتر و بيشتر  مي شد.

روباه فكر كرد:« كلاغ هاي اين دوره و زمانه چاچاچا شده اند و راحت گول نمي خورند. بهتر است از راه ديگري وارد شوم . بهداشت!»

دست را سايه بان چشم هايش كرد و گفت:« ببينم.آن صابوني كه به منقار داري صابون حمام است يا رختشويي؟»

جواب كلاغ سكوت بود. هم به خاطر حفظ صابون ، هم به خاطر دل دردي كه لحظه به لحظه  بيشتر مي شد.

روباه ادامه داد:«هيچ مي داني صابون چه فايده هايي دارد؟صابون براي رعايت بهداشت وتميزي خيلي  چاچاچا است.البته يك خاصيت مهم ديگر هم  دارد. اگر بگويي يك جايزه چاچاچا  مي كنم.»

حال كلاغ لحظه به لحظه بدتر مي شد. نه مي توانست پرواز كند و نه بماند.

حرف هاي روباه ادامه داشت:«درصابون خاصيت ديگري وجود دارد كه مثل يك راز مي‌ماند. همه هم از آن باخبر نيستند. تو هم نمي داني، چون كلاس سومي. پدربزرگ خدا بيامرزم مي گفت كلاغ ها فقط بلدند صابون بخورند. درحالي كه خبر ندارند اگر پرو بال سياهشان را با آب و صابون چاچاچا كنند، سفيد سفيد مي شوند عينهو قو، خيلي جالب است ، نه؟ من پيشنهاد مي كنم...»

كلاغ ديگر تحمل نداشت .دلش نمي خواست ، ولي كاري را كه نبايد مي كرد كرد. از همان بالا چيزهايي به درشتي و سنگيني دانه هاي باران بر سر روباه ريخت. بوي خيلي بدي به دماغ روباه خورد. اخم هايش در هم رفت و تقريباً جيغ زد:«اين چي بود؟»

كلاغ از خجالت و شر مندگي سرخ شد، هر چند كه سرخي اش زير سياهي پرهايش ديده نمي شد. نمي دانست با چه زباني از روباه عذر خواهي كند. هول شد و گفت:«ببخشيد.»

دهان باز كردن و عذر خواهي كردن همان و افتادن صابون از لاي منقارش همان.

روباه از شدت عصبانيت مي لرزيد:« تو روي من چاچاچا كردي؟»

كلاغ شاخه اي پايين تر آمد و گفت:« من جداً معذرت مي...»

صداي روباه شبيه سوت شده بود:« اگر اين داستان را دركتاب ها بنويسند مي داني چه قدر آبروريزي مي شود؟»

كلاغ گفت:«من واقعاً معذرت... من اصلاً...»

روباه فرياد زد: « مرده شورت را ببرند، كلاغ بي ادب! اصلا فكر نمي‌كردم اين قدر چاچاچا باشي.»

ودويد طرف رود خانه.

صابون روي زمين افتاده بود. كلاغ پايين آمد. صابون را به منقار گرفت و به طرف روباه پريد. در حالي كه بالاي سرش پرواز مي كرد گفت:« بيا!» 

و صابون را پايين انداخت:« بهتر است با اين صابون خودت رابشويي ! گمان مي كنم صابون حمام باشد!©

 

زير سايه ي درخت بيعار

 زير پل دو تا نوشابه ي تگرگي مي‌خوريم و راه مي‌افتيم. جاده صاف مثل كف دست است. باد هم كه پشتمان است. يك پشته از خرمشهر تا آبادان نيمساعته، دو پشته هم سه ربع ساعت. هر چه زور دارم جمع مي‌كنم توي پاهايم تا خودمان را زودتر برسانيم.

كاظم سنگيني هيكلش را داده روي فرمان و رفته توي فكر. مي‌گويم: «به ايي مي‌گن شانس. وُلك از ايي بهتر نمي‌شه.»

     مي‌گويد: «خدا كنه همين طوري باشه كه مي‌گي.» بعد سرش را نيم دور مي‌چرخاند طرفم: «خيلي دنبالُم گشتي؟»

-                                 خيلي. ديگه يواش يواش داشتم نااميد مي‌شدم. اگه پيدات نمي‌كردم بايد مي‌رفتم دنبال يكي ديگه.

بعد برمي‌گردد و خيره توي چشمهايم نگاه مي‌كند و مي‌پرسد: «تو با گوشهاي خودت شنيدي كه دو تا شاگرد مي‌خواد؟»

     يك لحظه پا نمي‌زنم، با دلخوري مي‌گويم: «ها به حضرت عباس. مو كي به تو دروغ گفته ام كاظم! چه حرفها مي‌زني ها!»

     مي‌گويد: «ناراحت نشو. آخه مو تا حالا هر چي سلموني ديدم يا شاگرد نداشته يا اگه هم داشته يكي...»

     بايد ماجرا را از سير تا پياز برايش تعريف كنم تا باورش بشود. مي‌گويم: «ديشب ساعت هشت رفتم اونجا. خسته بودم از بس با گردن كج اين طرف و آن طرف گفته بودم «آقا شاگرد نمي‌خواين؟». با خودم گفتم ايي ديگه آخريه. شد شد، نشد نشد. اول ديدم دكونش شلوغه و پنج شيش‌تايي مشتري داره. رو نداشتم كه برم تو، بعد دل صاحب مرده‌مه را زدم به دريا و رفتم تو، ‌گردنمه هم كج نكردم. اول سلام كردم و بعد گفتم: «آقا شاگرد نمي‌خواين؟ دو تا بودند. يكي چاق بود با موهاي فرفري و ريش پروفسوري و اون يكي لاغر بود و دراز و سبيلو. اون كه ريش داشت پرسيد: «چند سالته؟»

گفتم: «سينزه سال آقا، ولي همه كاري بلديم. دستمون هم كج نيست.» بعد اوني كه سبيلو بود پرسيد: «اسمت چيه؟»

گفتم: «اسماعيل، ولي آقا، بچه ها اسي صدايم مي‌كنن. اهل دعوا هم نيستيم آقا.»

     كاظم مي‌گويد: «حالا چرا ايي قدر آقا آقا كردي؟»

     مي‌گويم: «الِكي، برا اينكه هندونه زير بغلشون بذارم و بگم خيلي باتربيت هستم؛ تو هم بايد بگي. يه وقت ايي روز اولي تيركمونته نشون ندي كه كارمون زاره. اصلاً اول مي‌ريم خونه‌ي ما كه بذاريمش اونجا.»

-                                 نمي‌خواد، ‌مي‌ذارم لاي كش شلوارم و بلوزمه هم مي‌كشم روش.

مي‌گويم: «اصلاً نبايد همرات مي‌آورديش. شايد به خاطر همين تيركمون تو ما بيكار شديم.»

     جوابي نمي‌دهد و آن را مثل گردنبند سياهي مي‌اندازد گردنش. مثل عمويم است. يكدنده و لجباز.

    خيلي خسته شدم. از صبح تا حالا مثل ميمون معركه دارم دور خودم تاب مي‌خورم. اول صبحي رفتم نان و آش خريدم براي خانه. بعد هم شلاقي پا زدم، آمدم

خرمشهر دنبال كاظم. چه بادي هم توي سينه‌ام بود ولي هيچ خودم را نباختم. تازه، دو مرتبه هم زنجير چرخم افتاد. بعد از اينهمه دردسرها حالا كاشكي كاظم خانه بود. صد جا را دنبالش گشتم. توي بازار ماهي فروشها، راه آهن، گمرك، اسكله. آخرش توي باغ حاج عزيز پيدايش كردم. مثل هميشه با تيركمان گنجشك مي‌زد. حالا مگر مي‌آمد. ايستاده بود و آيه‌ي يأس مي‌خواند. هر طور بود او را راضي كردم. به حاج عزيز هم سپرديم كه به بابايش بگويد كاظم براي كار به آبادان رفته و شب هم نمي‌آيد.

     آفتابي كه همه جا پهن شده است، دارد نفس زمين را مي‌گيرد. بايد هر چه زودتر خودمان را برسانيم وگرنه بدقول از آب درمي‌آييم. فرمان را ول مي‌كنم و دستهاي خسته و عرق كرده ام را مي‌گذارم روي كمرم و با تمام قدرت پا مي‌زنم. كاظم هواي فرمان را دارد. تيركمان سياهش را دور گردنش انداخته و دودستي فرمان را چسبيده. مي‌گويد: «داشتي مي‌گفتي.»

-              ها، گفتند: «جارو كردن بلدي؟» گفتم: «بله، چه جور هم.» گفتند: «مي‌توني تميز شيشه را پاك كني؟» گفتم: «تميز مثل آينه.» لاغرهِ يه چيزي گفت كه همه‌ي مشتريا زدند زير خنده. نفهميدم چي گفت. گفتم: «بله آقا؟» آنها چيزي نگفتن، فقط خنديدن. خنده‌ي ريش پرفوسوريه خنده دار بود. يه‌جورايي از ته دل مي‌خنديد و يه نفس، مثل خالي كردن پيت نفت. مونم خنديدم. بعد لاغره پيشبنده از رو سينه‌ي مشتري واز كرد و موهاشه تكوند رو زمين، رفت از تو پستوي مغازه جارويي آورد و داد دستم و گفت: «جارو كن.» ولك باورم نمي‌شد. از خوشحالي انگار قند توي دلم آب مي‌كردن. گفتم: «يعني مونه مي‌خواين؟» گفت: «اول بايد امتحان پس بدي. حالا يك دور جارو بزن ببينم خوب مي‌زني يا نه.» مونم از خدا خواسته جاروي گرفتم و همه جاي تميز روفتم. ايي قدر آسان بود كه نگو. هر چه مو و آشغال زير ميز و صندليها بود جارو كردم و ريختم تو سطل آشغال. معلوم بود خيلي خوششون اومده. خودم هم خيلي كيف كردم. فكر مي‌كردم شايد جلو ايي‌همه آدم، اونم برا بار اول خيط كنم. ولي به خير گذشت. بعد مرد چاقه گفت: «آفرين، مرحبا! حالا سطله ببر ائو طرف خيابون، تو بشكه‌هاي زباله خالي كن. بدو ببينم چه كار مي‌كني!»‌ مونم سطله ورداشتم و بردم خالي كردم و تندي برگشتم. ايي قد سبك بود كه نگو. همه‌اش مو بود ديگه. گفتن: «خوبه. معلومه پسر زرنگي هستي. اسماعيل خان، كس ديگري هم سراغ داري كه بتونه مثل خودت كار كنه؟» گفتم: «بله آقا، پسرعموم كاظم، خيلي زرنگه. تازه مدرسه هم نمي‌ره و همي طور دنبال كار مي‌گرده.» گفتن: «خوبه، ‌چون ما دوتا شاگرد مي‌خواهيم.» نمي‌دوني چقدر خوشحال شدم. بعد گفتن: «فردا ساعت هشت و نيم صبح اينجا باشين. راستي ساعت چنده كاظم؟»

نمي‌داند، من هم نمي‌دانم. كسي هم نيست كه بپرسيم ولي فكر مي‌كنم حدود ساعت هشت باشد. آفتاب همه جا را گرفته و سايه ها باريك و دراز هستند.

     كاظم مي‌پرسد: «نپرسيدي چقد مزد مي‌دن؟»

     مي‌گويم:‌«چرا. خجالت مي‌كشيدم بپرسم. ولي پرسيدم. اول نگاهي به همديگه كردن و بعد مرد ريش پرفسوري همي طور كه سر يه آقاييه سشوار مي‌كشيد، گفت: «شما بيايين. يه جوري با هم كنار مي‌آييم.» بعد در گوشم گفت: «تازه، اگه زرنگ باشين، وقتي كار مشتري تموم شد مي‌تونين روي لباساشون برس بكشين و انعام بگيرين. شاگرداي قبلي انعامشون از حقوقشون بيشتر بود.»

     حس مي‌كنم كاظم خوشحال نيست. از اين كار خوشش نيامده. تو فكر دريان حتماً. مي‌گويم: «قيامته پسر! حسابشه كردم. سال ديگه ايشاءالله با موتور گازي مي‌رم مدرسه. چرخمه مي‌فروشم و با پولي كه از ايي راه در مي‌ياد، موتور عبدالصالحه مي‌خرم، چه صفايي داره!... هان... هان... تاتاتاتا... تاتاتاتا....»

كاظم هيچي نمي‌گويد. اما من بلند بلند مي‌زنم زير آواز:

«آب دريا شوره                             راه بندر دوره

مو مي‌رم ماهي بگيرم                    تو جهازم(2) توره»

     نصف راه را پشت سر گذاشته ايم. گرمم شده است و عرق از همه جايم شرشر مي‌ريزد. باد طايرهاي دوچرخه كم شده وگرنه بايد از اين تندتر برود. از كنار فرودگاه كه مي‌گذريم، سرهايمان بي اختيار برمي‌گردد و هواپيماها را نگاه مي‌كنيم. هواپيماهاي بزرگ، هواپيماهاي كوچك. آنهايي كه مثل پرنده هاي واقعي سرهايشان را فرو كرده اند توي آشيانه و فقط دمشان پيداست و آنهايي كه مشغول بارگيري هستند. خيلي دلم مي‌خواهد سوار بشوم. دلم مي‌خواهد ببينم از آن بالا آدمها و خانه‌ها و خيابانها چطوري هستند. پالايشگاه نفت و شط بايد خيلي ديدني باشند. دلم مي‌خواهد بنشينم توي هواپيما و غذاهاي خوشمزه بخورم. دلم مي‌خواهد ببينم توالت هواپيما چطوريه. دلم مي‌خواهد بروم كويت. آنهم با هواپيما. مي‌گويند آنجا كار خيلي زياد است و خوب هم پول مي‌دهند و اگر يك كم به خودت سختي بدهي حسابي وضعت كويت مي‌شود. من اگر جاي كاظم بودم و مدرسه را ول كرده بودم، حتماً مي‌رفتم كويت.

كاظم زبر و زرنگ است ولي هواي دريا توي كله اش دويده. دلش مي‌خواهد مثل كاكاي خودم كارگر كشتي شود و دور دنيا را بگردد. حوصله‌ي يك جا ماندن و كار كردن ندارد. مي‌دانم سر اين كاري كه براي هر دو تايمان پيدا كرده ام ماندني نيست. ولي سعي مي‌كنم هر طور شده است راضي و پايبندش كنم. حالا كو تا بابايش رضايت بدهد كه او برود دريا...

     زنجير دوچرخه مي‌افتد و زنجير فكرهاي ما پاره مي‌شود. ترمز مي‌گيرم. تا از دور بيفتد و بايستد كلي طول مي‌كشد. بعد زنجير را جا مي‌اندازم و چرخ را مي‌دهم كاظم براند. خيلي بي كله مي‌راند و هي ويراژ مي‌دهد. مي‌گويم: «كاظم،تو چرخ مونه نمي‌خري؟»

     مي‌گويد: «مو كه پول ندارم، جفنگ مي‌گي؟»

     مي‌گويم: «كار مي‌كني ديگه، تو چرخ مونه بخر، مونم موتور گازي عبدالصالح؛ بعدش هم هر روز عصر بيا دنبالم تا بريم بگرديم.»

     مي‌گويد: «تا ببينيم چي پيش مي‌ياد.»

     به محله‌ي بِرِيم(3) مي‌رسيم. خانه‌هاي شركت نفت مثل عروس كنار هم نشسته‌اند. با شمشادها و گلهاي سفيدش كه وقتي نسيم به آنها مي‌خورد، روح آدم تازه مي‌شود. با چراغهاي هميشه روشن و خيابانهايي كه هميشه از تميزي برق مي‌زنند و آدم حتي خجالت مي‌كشد تُفش را روي زمين بيندازد. اگر كار نداشتيم، مثل هميشه گشتي هم اينجا مي‌زديم تا اگر به تورمان مي‌خورد، بطري خالي، مجله هاي خارجي، تكه پاره هاي آهن و سرب و مسي كه مال دستگاه هاي از كار افتاده بود جمع كنيم و ببريم به عمو قلي بفروشيم. حيف كه بايد برويم سر كار!

     جلومان دو دختر مو طلايي خارجي سوار بر دوچرخه هايشان مي‌پيچند توي يك خيابان فرعي. ما را كه مي‌بينند برمي‌گردند و مي‌زنند زير خنده. خنده هايشان ريز و موذيانه است. يكي از آنها آدامسش را آن قدر باد مي‌كند كه همه‌ي صورتش پشت آن قايم مي‌شود. كفر كاظم درمي‌آيد و مي‌گويد:‌ «مي‌خواي حال ايي سوسكاي انگليسيه بگيرم؟»

     فرمان چرخ را برمي‌گردانم و مي‌گويم: «ول كن، دير شده، بايد بريم سر كار، حتماً به تيركموني كه گردنت انداختي خنديدن. درش بيار كه داريم مي‌رسيم.»

     مي‌گويد: «ولك خيلي پر رو شده‌ان.»

     مي‌گويم: «بي‌خيال، هر چيزي وقتي داره.»

     بِرِيْم را پشت سر مي‌گذاريم. مي‌پرسد: «ايي آرايشگاه كجان؟»

     مي‌گويم: «خيابان كارون، آرايشگاه شمشاد.»

     از كنار پالايشگاه كه رد مي‌شويم بوي گِيس(4) نفس آدم را بند مي‌آورد. جلو دماغهايمان را مي‌گيريم. سرتاسر خيابان چرب است و ليز و روي ديوارهاي پليتي(5) نوشته شده است «در اين جاده سيگار نكشيد.» و كاظم مثل هميشه با شوخي مي‌گويد: «در اينجا «ده» سيگار نكشيد. ولي نُه تا اشكالي نداره.»

صداي بوق بلند يك كشتي همه جا را پر مي‌كند و نگاهمان را مي‌كشد روي كشتي بزرگي كه از خرمشهر بار زده و مي‌رود دريا. نخلهاي بلند و سبز عراق از اينجا  پيداست و يك كشتي ديگر با پرچمهاي رنگي و دكلهاي بلندش آن طرف اروند توي آبهاي عراق حركت مي‌كند. كاظم آهي مي‌كشد و چند لحظه‌اي پا نمي‌زند. مي‌دانم كه دارد به كشتي نگاه مي‌كند و خودش را توي آن مي‌بيند، اگر از كشتي بيرونش نياورم هر دو نفرمان را مي‌كند زير ماشين. مي‌گويم: «اگه خسته شدي، بشينم پشتش.»

     از فكر مي‌آيد بيرون و مي‌گويد «نه،» و ديوانه وار پا مي‌زند.

     خيابانهاي شلوغ را يكي يكي پشت سر مي‌گذاريم. من دل توي دلم نيست چون هنوز باورم نمي‌شود. توي تابستان همه‌ي بچه ها توي سرشان مي‌زنند كه يك كار، حالا هر كاري، پيدا كنند و ما چه راحت پيدا كرده بوديم. هر چه باشد بهتر از بستني فروشي است. بهتر از فروختن سيب گلابي(6) و آدامس و سرتاسر(7) است. بهتر از تيسه(8) زدن توي زباله‌ها و جويهاي پر از لجن است. پولي جمع مي‌شود و خرج خودمان مي‌كنيم. به جاي شطِ كثيف و پر از كوسه مي‌توانيم برويم استخر. برويم سينما بهمنشير و پيروز. خلاصه خيلي خوب است.

     توي اين فكرها هستم كه به نزديكيهاي آرايشگاه مي‌رسيم. از دوچرخه پياده مي‌شويم. كاظم تيركمانش را زير بلوز آبي اش قايم مي‌كند. چند بار هم امتحانش مي‌كند كه نيفتد. بعد دستي به موهايمان مي‌كشيم و لباسهايمان را مرتب مي‌كنيم و پياده به طرف آرايشگاه مي‌رويم. قلبم شروع مي‌كند به كوبيدن. انگار تو سينه‌ام سنج و دمام مي‌زنند. زبانم از تشنگي مي‌سوزد. روبه‌روي آرايشگاه خيلي شلوغ است. بچه‌هاي قد و نيم‌قد اينطرف و آنطرف زير سايه‌ي درختهاي بيعار كنار پياده رو ايستاده اند. بعضي‌ها به نرده‌ي باغچه تكيه داده و يا روي آن نشسته اند. آن طرف خيابان هم هستند. كاظم مي‌پرسد: «چه خبره اينجا؟»

     هاج و واج شده ام. مي‌گويم: «حتماً ايناي مي‌خوان ببرند اردو، شايد هم مسابقه دارن.» اما خيلي مطمئن نيستم. چون نه ساكي دارند و نه به سر و وضعشان مي‌خورد. كم‌كم مي‌رسيم جلوي در مغازه. جا نيست چرخم را بگذارم. به آرايشگاه نگاه مي‌كنم. در بسته و پشت شيشه تابلوي «تعطيل است» آويزان شده. زير لبي مي‌گويم: «يعني چه؟ چرا تعطيله؟»

     كاظم مي‌پرسد: «همينه؟»

     مي‌گويم: «ها، ولي چرا تعطيله. خودش گفت فردا صبح.»

مي‌خواهم از مغازه‌ي بغل دستي اش بپرسم. چرخ را مي‌دهم به كاظم. همه‌ي بچه‌ها بفهمي نفهمي دارند به ما نگاه مي‌كنند. يكي از بچه‌هايي كه به درخت تكيه داده از همانجا بلند مي‌گويد: «شما هم برا كار اُمدين؟»

صداي خنده‌ي بقيه بلند مي‌شود. نفسم بالا نمي‌آيد. انگار گوگرد خورده باشم، گلويم  مي‌سوزد. توي سرم چيزي دنگ‌و دنگ صدا مي‌كند. انگار بازار آهنگرهاست. از همه جا صداي خنده مي‌آيد. خنده‌هاي ريز، خنده‌هاي درشت، پوزخند، ريشخند، خنده... محكم به دوچرخه چنگ مي‌زنم. كه خودم نيفتم يا دوچرخه؟ نمي‌دانم. كاظم نگاهم نمي‌كند. رگهاي گردنش باد كرده. سرش را پايين مي‌اندازد. پشتش را به من مي‌كند و آرام دور مي‌شود. دور شدنش را خوب مي‌بينم. و مي‌بينم كه دست مي‌كند و از زير بلوز آبي اش تيركمان سياهش را بيرون مي‌آورد.#

 

توضيح‌ها

1. درخت بيعار: نوعي درخت كه در مناطق جنوب مي‌رويد، با سايه اي گسترده كه در همه ي فصول سال سبز است ونياز چنداني به آب ندارد.

2. جهاز: كِشتي

3. بِرِيْم: يكي از مناطق شكت نفت آبادان كه قبلاً مخصوص خارجيها و رؤساي شركت نفت بود و آن را به سبك انگليسي ساخته بودند.

4. گِيس: گازي بد بو

5. پِليتي: حلبي، ورقه‌‌هايي شبيه كركره هاي مغازه ها

6. سيب گلابي: از تنقلات بومي. سيب ترش و سبز كه به آبنبات شيرين آغشته شده و با يك دسته ي چوبي همراه است.

7. سرتاسر: نوعي شيريني با طول زياد و باريك به شكل مار پيچ

8. تيسه: گشت زدن، جستجو كردن (در زباله‌‌ها).

بشو و نشو

کوچه خواب بود. با همة خانه‌ها و آدم‌ها و گربه‌هایش. خروس که خواند: - قوقولی قوقو! کوچه از خواب بیدارشد، با همه خانه‌ها و آدم‌ها و گربه‌ها و گنجشك‌هایش. کاری به کار آدم‌ها و خانه‌های کوچه نداریم. این کوچه دوتا گربه داشت؛ اسم اولی «بشو» بود؛ اسم دومی «نشو». شاید هم برعکس. آخر آنها خیلی به هم شبیه بودند. آن روز صبح نشو می‌خواست چشم‌هایش را باز کند، اما حال این کار را نداشت. فقط یکی از چشم‌ها را باز کرد و به دور و برش نیم نگاهی انداخت. بشو هر دوتا چشم خود را باز کرد و به کوچه خیره شد. نشو می‌خواست بگوید: «سلام!» ولی حالش را نداشت. به جای سلام خمیازه بلندی کشید. بشو گفت: «سلام پسر عمو! صبح به خیر!» نشو می‌خواست بگوید: «واي كه چه قدر گرسنه‌ام.» ولی نگفت. انگار لب‌هایش را با چسب به هم چسبانده بودند. بشو گفت: «وای که چه‌قدر گرسنه‌ام. حاضرم برای سير شدن از صبح تا شب ظرف‌های یک رستوران را تمیز کنم؛ البته با زبانم.» نشو هم می‌خواست درباره پیدا کردن غذا چیزی بگوید اما حالش را نداشت. خمیازه‌ای کشید و به گوشت‌های چسبیده به استخوان مرغ فکر کرد. مرغی که آب‌پز شده باشد، همراه با سس و سوپ و كمي هم ته ماندة ترشي. به‌به! ولي اينها فقط در خيال بودند. او حتی حال بو کشیدن هم نداشت. اما بشو نفس بلندی کشید، به امید این که بوی غذا را احساس کند، ولی بی‌فایده بود. ساکت شد و به صدای قار و قور شکم گرسنه‌اش گوش داد. اما این شکم او نبود که قار و قور می‌کرد. صدای شکم نشو بود. رو كرد به او و گفت: «نشو، پاشو دنبال غذا برویم!» نشو گفت: «برو... بابا... تو... هم... حال...» بشو در فکر فرو رفت. نشو به چرت فرو رفت. همین موقع گنجشکی بال بال زد و جیک‌جیک کرد و از راه رسید و گفت: «می‌آیید با هم بازی؟» نشو با مسخرگی گفت: «بازی!» بشو با شادی گفت: «چه بازی!» گنجشک گفت: «قايم موشك.» نشو آب دهانش را قورت داد و گفت: «موش كجا بود؟ اين هم دلش خوشه.» بشو سر و گوشش را جنباند و گفت: «من قربان موش مي‌روم. ولي موش كجا بود؟» با اين حال قبول کرد و گفت: «باشه. من اول چشم می‌گذارم.» نشو از گوشه چشم راست بشو را نگاه کرد؛ حرفی نزد، ولی معنی نگاهش این بود: - تو می‌خواهی با این جوجه گنجشک بازی کنی؟ - بله. از اینجا خوابیدن و به صدای شکم تو گوش دادن که بهتر است. - انگار لقمه بدی هم نیست! - اصلاً حرفش را نزن؛ او همبازي من است. - مگر تو گرسنه نبودی؟ - چرا. ولی اگر بازی بکنم گرسنگی از یادم می‌رود. از صداي قار و قور شكم تو هم راحت مي‌شوم. نشو به چرت زدن و خرناس کشیدن ادامه داد. بشو جست و خیزکنان با گنجشک کوچولو بازی کرد. یک بار او را بالای درختی پیدا کرد. یک بار پشت یک پنجره. یک بار لبة پشت‌بام. آخرین بار او را پشت یک سطل زباله پیدا کرد. ناگهان بوی گوشت به دماغش خورد و گفت: «سُک سُک! بازی تمام شد؛ بقيه‌اش برای فردا.» گنجشک رفت و او را با یک ماهی نیم خورده تنها گذاشت. بشو سرش را توي سطل كرد و ماهی را خورد و خورد، بعد زبانش را تكان‌تكان داد و گفت: «به‌به!» بعد دور لب‌هایش را لیسید و آرام و خوشحال رفت کنار نشو دراز کشید. پلک نشو کمی باز شد و او را نگاه کرد. بشو پرسید: «خوابی یا بیدار؟» نشو حرفی نزد. لابد اگر چیزی می‌گفت گرسنه‌تر می‌شد. بشو میویی کرد و سرش را روی دست‌هایش گذاشت و به خواب عمیقی فرو رفت. نشو هم می‌خواست همین کار را بکند، اما نتوانست. او خیلی گرسنه بود؛ خیلی گرسنه. و یک گربة گرسنه هیچ وقت خوابش نمی‌برد. همه این را می‌دانند.

زنگ دینی

زنگ دینی هرکسی

دانش آموز خداست

روز و شب در امتحان

غرق در حال دعاست

 

ما مسلمانیم و او

ناجی کنکورماست

معنی قرآن او

فارسی دستور ماست

 

نمره بالای ما

پنج و شش در بندگی است

نمرهای ما کمند

باعث شرمندگی است

غلام رضا بكتاش