رنگينه و سبزك
روزي روزگاري ، در بركه اي زيبا قورباغه اي زندگي مي كرد كه بيشتر اوقات بر روي يك برگ نيلوفر آبي مي نشست.
اين قورباغه سبزك نام داشت. سبزك خيلي به گلها علاقمند بود.
روزي از روزها كه در حال نرمش دادن پاهايش در آب بركه بود، حس كرد چيزي در زير آب در حال حركت است.
اوه! بله درست است، اين رنگينه دوست سبزك بود كه يك دفعه از آب بيرون پريد و به آرامي خنديد.
رنگينه براي سبزك تعريف كرد كه در آن طرف بركه، گلهاي بزرگ و زيبايي وجود دارند. سبزك با شنيدن اين حرف خيلي خوشحال شد.
سبزك ديگر نتوانست صبر كند، بنابراين نهارش را داخل يك جعبه قرار داد و براي رسيدن به آن طرف بركه و بوئيدن گلها هر دو رهسپار شدند.
0
آنها شنا كردند و شنا كردند، يك دفعه با طوفان سختي روبرو شدند.
در طول راه پرنده اي بزرگ به آنها حمله كرد و جعبه غذايشان را با خود برد.
سبزك و رنگينه ناراحت بودند و با دلهره به اين فكر مي كردند كه چه وقت به گلها مي رسند، چون آنها هنوز اثري از گلهاي بزرگ و زيبا نديده بودند.
كمي فكر كردند و دقت كردند، فهميدند در حاليكه داشتند با سرعت شنا مي كردند به جاي اول خود بازگشته اند و كمي بيشتر كه دقت كردند،چيزهاي بهتري ديدند، گلها خيلي بزرگ بودند و سبزك از ديدن آنها خيلي خوشحال بود.
رنگينه كمي از آب بيرون آمد تا گلها را ببيند ولي احساس ناراحتي مي كرد چون نمي توانست از داخل آب گلها را بو كند، از طرفي براي ماهيها بيرون ماندن از آب خطرناك است.
به هر حال رنگينه احساس خوشبختي مي كرد چون دوست خوبش سبزك را دوست داشت.
نتيجه اينكه:
1- دوستانمان را تنها نگذاريم و سعي كنيم همواره در كنار آنها و كمك آنها باشيم.
2- دقت بيشتر و تفكر بيشتر باعث مي شود كمتر اشتباه كنيم و زودتر به هدف برسيم.