روزي روزگاري دو كرم درختي كه خواهر و برادر هم بودند . در گوشه اي از اين دنياي بزرگ بر بالاي درخت صنوبري زندگي مي كردند . اين دو كرم ، همديگر را خيلي دوست داشتند و مراقب هم بودند .

روز در حال خوردن يك برگ سبز خوشمزه بودند ، كه يكدفعه باد شديدي وزيد هر دو را به زمين انداخت .

آنها از پائين به بالا نگاه مي كردند و از اين پائين ، خانه شان كه بالاي درخت صنوبر بود ، خيلي كوچك به نظر مي رسيد و براي برگشتن به خانه مجبور بودند آن همه را را به بالا بروند .

خواهر به برادر گفت : حق با تو است ، مجبوريم سعي كنيم و با بالا رفتن از درخت به خانه برسيم .

سپس شروع به بالا رفتن از درخت كردند ، همينطور كه بالا مي رفتند با تعجب ديدند كه تنه درخت ، خيلي صاف و خاكستري رنگ است و اصلاً شبيه به قسمت بالاي درختي كه آنها رويش زندگي مي كردند نيست .

كمي كه بالا رفته بودند ، درخت شروع به راه رفتن كرد . خواهر گفت : نگاه كن ! اين كه يك درخت نيست ، اين پاي فيل است كه ما از آن بالا مي رويم ، وقتي برادر به بالا نگاه كرد ، دو چشم بزرگ ديد كه به آنها خيره شده است .

فيل گفت : آهاي كرم هاي كوچولو چرا مرا قلقلك مي دهيد ؟

خواهر و برادر كه خيلي ترسيده بودند ، تمام ماجرا را براي فيل گفتند ، فيل بر خلاف اندام بزرگ و ظاهر ترسناكش بسيار مهربان بود و بعد از شنيدن اين موضوع ، تصميم گرفت آنها را كمك كند ، به همين خاطر خرطومش را پائين آورد و آنها از خرطومش بالا رفتند و سپس آنها را روي نوك درخت گذاشت .

كرم كوچولوها خيلي هيجان زده و خوشحال بودند از اينكه دوباره به خانه بر مي گشتند ، بعد هر دو با صداي بلند گفتند : متشكريم آقا فيله ! تو جان ما را نجات دادي و به خانمان برگرداندي !

فيل به نشانة تشكر خرطومش را براي آنها تكان داد و با خوشحالي رفت .

دو كرم خواهر و برادر به خوبي زندگي مي كردند و وقت آن رسيده بود كه دور خودشان پيله اي تنيده و صبر كنند تا به موقع تبديل به پروانة زيبا بشوند .

آن دو بعد از مدتي از همديگر خداحافظي كردند و قول دادند كه هر كدام زودتر از پيله بيرون بيايد منتظر آن يكي بماند .

وقتي داخل پيله هايشان بودند ، باد شديدي وزيد و آنها را از خانه شان به روي زمين و دور از هم پرتاب كرد . خواهر نزديك رودخانه و برادر روي زمين دورتر از رودخانه فرود آمدند . وقتي از پيله هايشان بيرون آمدند ديگر نتوانستند همديگر را پيدا كنند به اين طرف و آن طرف نگاه كردند ، اما حتي خانه شا را هم نديدند .

حالا هر كدام از آنها به يك پروانة زيبا تبديل شده بودند و هر كدام به فكر پيدا كردند ديگري بودند .

پروانة خواهر نگاهي به خودش انداخت و ديد كه چقدر زيبا شده است و كاملا باورش شد كه ديگر يك پروانه زيباست و ديگر هيچ شباهتي با يك كرم سبز درختي نداشت ، بعد شروع به پرواز كرد و در نزديكي يك برگ فرود آمد و به فكر فرو رفت و با خودش گفت يعني چطور مي توانم برادرم را پيدا كنم ؟! حتما حالا قيافة او هم كلي تغيير كرده است و اگر هم او را ببينم نمي توانم بشناسمش ، چون حتما يك پروانه و يك كرم سبز از نظر قيافه خيلي تفاوت دارند ! چطور به دنبالش بگردم حتي نمي دانم او چه شكلي است !

سپس به آسمان پرواز كرد و شروع به جستجو كرد ، هر بار كه پروانه اي مي ديد . مي پرسيد آيا تو برادر من همان كرم سبز درختي هستي ؟ و از صدها نفر جواب شنيده بود كه : نه ! حالا ديگر همه به دنبال پيدا كردن برادر او بودند .

پروانة برادر هم همينطور به دنبال خواهرش مي گشت و مشكل او راداشت و يكدفعه صدها حشره را ديد كه پرواز مي كنند و از آنها خواست كرم درختي سبز را صدا كنند و آنها اين كار را كردند .

صداي آنها به خواهرش رسيد و او به دنبال صدا پرواز كرد و به ملخ چاقي رسيد و پرسيد كه از كجا مرامي شناسي ؟ و پس از پرس و جو به برادرش رسيد !

و هر چه نزديكتر مي شد خوشحال تر بود . هر دو به هم نزديك شدند و خوشحال و خندان در آسمان آبي رنگ ، با شادي شرويع به چرخيدن كرد و از اينكه باز هم همديگر را پيدا كرده بودند غرق در شادي و خوشحالي بودند .

هر دو دست در دست هم به باغ زيبايي رفتند تا جاي مناسبي براي زندگي پيدا كنند .

نتيجه اينكه:

 هر وقت به مشكلي برخورديم ، هم بايد خودمان تلاش كنيم و هم از كمك و مشاور ديگران استفاده كنيم ، تا با صبر و كوشش به نتيجه برسيم .